دانا با کمک خانواده، علاقه‌اش به سیاست را پیدا کرد و با دنبال کردن چند نکته کلیدی به فردی موفق تبدیل شد. او در تلاش بود خود را پرورش دهد، به دیگران اعتبار دهد و بداند چه موقع باید شنونده باشد. نتیجه رعایت این توصیه‌ها، شغلی دراز مدت و رضایت‌بخش برای او بود.

و خبر خوش این است که... در سال 2015 نوشته شده و شما را با خود به گذشته و زندگی دانا پرینو (Dana Perino) می‌برد. این خلاصه کتاب، سرگذشت زندگی دانا است؛ او توصیه‌هایی کاربردی در زمینه موفقیت و پیشرفت شخصی از مسیری که پیموده دارد که از روزهای کودکی‌اش در روستای وایومینگ (Wyoming) دانا پرینو به عنوان سخنگوی دولت جرج دابلیو بوش (George W. Bush) کارمی‌کرد. او اکنون عضو هیئت مشاوران در برنامه تلوزیونی فاکس نیوز، به نام پنج (The Five) است.

Spending lots of time on a Wyoming ranch taught Dana to be tough and independent.

Dana Perino spent much of her childhood in rural Wyoming, on her grandparents’ ranch. Her father’s grandparents were Italian immigrants who’d grabbed the American dream by the horns; for them, and for Dana, too, the ranch was a symbol of freedom.

Not just that, but living on the ranch taught Dana the importance of always lending a hand. Even though it wasn’t always fun, Dana and her sister helped out with all the chores: filling water tanks, opening gates, collecting eggs and keeping the calves fed during winter.

Sometimes Dana had to overcome her fears in order to help out.

For instance, gathering chicken eggs frightened Dana. The coop was dark and smelly, and the hens would peck at her hands when she tried to take the eggs. But she did it anyway. Life in rural Wyoming was rough, and everyone had to pull his or her own weight. Learning to overcome her fears and pitch in proved a valuable lesson later in Dana’s life.

Ranch life taught Dana other important lessons, too. For instance, that it’s essential to be both tough and gentle. When she was about eight years old, Dana and her sister were in the truck with their grandfather when they noticed that one of the horses had a broken leg. The huge animal was whimpering and clearly in a lot of pain.

Dana’s grandfather got out of the car, grabbed his rifle and told the two little girls to stay in the truck with their heads down. Dana snuck a peak anyhow, and watched as her grandfather shot the horse.

As they drove away, he rested his hand on her knee and squeezed it gently, showing her he knew how she felt. It was then that Dana realized that tenderness and strength are like peas in a pod.

مشاهده ترجمه فارسی

زندگی در مزرعه روستای وایومینگ، به دانا یاد داد قوی و مستقل باشد.

دانا پرینو، بیشتر کودکی‌اش را در مزرعه دامداری پدربزرگ و مادربزرگش در روستای واینومینگ، گذراند. اجداد پدرش مهاجرین ایتالیایی بودند که برای رسیدن به آرمان آمریکایی تلاش می‌کردند و به همین دلیل برای آن‌ها و برای دانا، مرزعه نمادی از آزادی بود.‌

به علاوه، زندگی در مزرعه اهمیت کمک کردن را به دانا آموخت. اگرچه همیشه کمک کردن جذاب نبود؛ دانا و خواهرش در کارهای روزمره مثل پرکردن تانک آب، باز کردن درهای مزرعه، برداشتن تخم‌مرغ‌ها و غذا دادن به گوساله‌ها در زمستان کمک می‌کردند.  

دانا باید در جریان این کمک کردن‌ها به ترس‌هایش نیز غلبه می‌کرد.

برای مثال، دانا از برداشتن تخم‌مرغ‌ها می‌ترسید. محل‌نگه داری مرغ‌ها تاریک و بدبو بود و مرغ‌ها موقع برداشتن تخم‌مرغ‌ها دست دانا را نوک می‌زدند اما به هر حال او این کار را انجام می‌‌داد. زندگی در روستای واینومینگ سخت بود و همه باید در کارها مشارکت می‌کردند. غلبه بر ترس و روحیه همکاری، درس‌های بسیار ارزشمندی بود که بعداً در زندگی دانا مؤثر واقع شد.‌

زندگی در مزرعه به دانا درس‌های دیگری نیز آموخت. برای مثال، این که در زندگی به مهربانی و در عین حال سخت‌گیر بودن، نیاز است. وقتی حدوداً هشت سال داشت، دانا و خواهرش در کامیون پدربزرگشان بودند که فهمیدند پای یکی از اسب‌ها شکسته است. این حیوان با هیکل بزرگی که داشت ناله می‌کرد و معلوم بود درد زیادی را تحمل می‌کند.

پدربزرگ دانا از ماشین بیرون رفت، تفنگش را برداشت و به دختر بچه‌ها گفت در کامیون بمانند و سرهایشان را پایین بگیرند. دانا به هر صورتی بود به بیرون سرک کشید و صحنه شلیک پدربزرگش را به اسب دید.

در راه او دستش را روی زانوی دانا گذاشت و با مهربانی فشار داد تا نشان دهد که حس دخترک را درک می‌کند. در این زمان بود که دانا فهمید که عطوفت و قوی بودن هر دو مثل هم هستند.

مشاهده متن انگلیسی
 

Dana’s parents got her hooked on politics and showed her why America is great.

The apple doesn’t fall far from the tree: in Dana’s case, this aphorism holds especially true. In fact, her father, a lover of politics, gave her an early taste for newspapers and government.

How?

Dana’s father subscribed to countless political magazines like TimeU.S. News & World ReportNational Review and Newsweek. Naturally, it didn’t take long for the young Dana to become obsessed – so obsessed, in fact, that she insisted on her family attending the earliest church service on Sunday so she could get home in time to catch the morning talk shows.

Furthermore, when Dana reached the third grade, her dad had her and her sister read The Denver Post and Rocky Mountain News every day before he got back from work. Then, before the family sat down to dinner, Dana would discuss two articles with him. Her dad would read the news stories, ask Dana questions and help her sort out her own arguments and responses, thus helping her cultivate skills that would later prove crucial.

And Dana’s mother?

Well, she taught her daughter about the greatness of America. For instance, her mother worked for a national program called Refugee Services, an effort of the Lutheran Family Services. Her job was to help refugees get settled in the United States. Many of these newly arrived families had escaped the Soviet Union, and Dana learned early on about the dangers of communism and that the United States was a safe haven for those seeking freedom.

Her mother was also the reason Dana first traveled to Washington, DC, a city she would soon grow to love. Dana’s mother had a friend who worked for President Carter and this friend took Dana, who was seven at the time, and her sister to visit the White House. It was on their flight home, watching the Fourth of July fireworks over the Washington Monument, that Dana fell in love with Washington.

مشاهده ترجمه فارسی
 

والدین دانا او را به سیاست علاقه‌مند کردند و به او نشان دادند که چرا آمریکا عالی است.

همیشه گفته‌اند بچه شبیه پدر و مادرش می‌شود که به ویژه درمورد دانا این حرف کاملاً درست بود. در واقع، پدرش، عاشق سیاست بود و او را به سرعت با دولت و روزنامه‌ها آشنا کرد.

چگونه؟

پدر دانا اشتراک روزنامه‌های بیشماری چون Time را داشت و طولی نکشید که دانای نوجوان غرق این فضا شد؛ آن قدر غرق که به خانواده‌اش اصرار می‌کرد در برنامه صبح زود یکشنبه کلیسا شرکت کنند تا او بتواند به موقع مصاحبه‌های تلوزیونی را تماشا کند.

علاوه بر این، وقتی دانا کلاس سوم را تمام کرد، پدرش او و خواهرش را مجبور کرد روزنامه را هر روز قبل از برگشتنش از سرکار بخوانند. دانا قبل از شام با پدرش پیرامون مقاله‌های این دو روزنامه بحث می‌کرد. پدرش خبرها را می‌خواند، از دانا سوال می‌پرسید و به او کمک می‌کرد که به استدلال‌‌ها و بازخورد‌های خود، نظم دهد که باعث می‌شد مهارت‌های بسیار مهمی را که در آینده نیاز دارد، به دست آورد.

و اما مادر دانا؟

او به دخترش خوبی‌های زندگی در کشور آمریکا را گوش‌زد می‌کرد. برای مثال، مادر او برای برنامه‌ای ملی به نام خدمات پناهندگی (Refugee Services) کار می‌کرد که این خدمات از تلاش‌های خانواده لوتر نشأت می‌گرفت. شغل او کمک به پناهندگان مستقر در ایالات متحده بود. بسیاری از این خانواده‌هایی که اخیراً به آمریکا مهاجرت می‌کردند، از شوروی فرار کرده بودند. دانا خطر کمونیسم و این که ایالات متحده بهشتی امن برای افراد آزادی‌خواه است را به خوبی درک می‌کرد.

دلیل اولین سفر دانا به واشنگتون، شهری که به سرعت عاشق آن شد، نیز مادرش بود. مادر دانا دوستی داشت که برای رئیس جمهور کارتر کار می‌کرد. او، دانا که آن زمان هفت سال داشت و خواهرش را به دیدن کاخ سفید برد. دانا در پرواز بازگشت به خانه، آتش بازی چهارم جولای را بر فراز کوه واشنگتون تماشا کرد و عاشق این شهر شد.

مشاهده متن انگلیسی
 

Dana was a high-achieving student and quickly secured a job on Capitol Hill.

So, Dana found an early love for politics and, in high school, was elected student body president. Among other improvements made during her term, she altered the weekly schedule to allow more time for tutoring and studying.

But she soon discovered that her real passion lay in the media. While in college, she got a job on Standoff, a debate show broadcast on a local television channel. This went so well that she earned her own show, Capitol Journal, a weekly series on political topics and legislative issues concerning Colorado. This show helped her make contacts that proved invaluable later in her career.

Following her graduation in 1995, she quickly landed a job on Capitol Hill as an intern with a CBS affiliate. However, she felt that the staff was biased against republicans and hostile to conservative views. So she quit and took a job waiting tables.

During this time her republican convictions deepened. It was in her blood to desire a limited government, a strong military and to value personal responsibility. So, when she heard that the Colorado State Senate was hiring a deputy press secretary she contacted the chief of staff to US Representative Scott McInnis, who had appeared several times for interviews on her show, and asked for a reference.

Instead, he offered her a job in Washington. The only problem was that the job was pretty boring – she would greet people entering the Capitol and answer phones. As a result, she quickly lost interest in the work. Luckily, her strong network soon came to her aid:

She was at a hockey game where she met Tim Rutten, an old friend who now worked in the Senate. He told her that Representative Dan Schaefer of Colorado was searching for a new press secretary. Three weeks later she had the job.

But despite being highly accomplished by the age of 25, something was still missing from Dana’s life.

مشاهده ترجمه فارسی
 

دانا دانشجویی نمونه بود و به سرعت شغلی در مقر حکومت ایالت متحده به دست آورد.

دانا فهمید که به سیاست علاقه دارد و در دبیرستان به عنوان رئیس شورای دانش‌آموزی انتخاب شد. در طول ترم موفقیت‌های دیگری به دست آورد که باعث شد وظایف هفتگی‌اش تغییری کند و اجازه داشته باشد وقت بیشتری را به مطالعه و تدریس خصوصی، اختصاص دهد.

اما به زودی دریافت که استعداد واقعی او در رسانه است. وقتی به کالج می‌رفت، شغلی در برنامه مناظره تلوزیونی به نام  Standoffدر شبکه محلی به دست آورد. او به قدری در این کار خوب بود که توانست پول لازم برای ساخت برنامه خودش به نام Capitol Journal را به دست آورد که یک برنامه هفتگی پیرامون موضوعات سیاسی و قانونی در ایالت کلورادو بود. این برنامه برای او ارتباطات بسیار ارزشمندی ایجاد کرد که بعداً در شغلش به کمک او آمدند.

بعد از فارغ التحصیلی در سال 1995، به سرعت شغلی در مقر حکومت ایالت متحده (Capitol Hill) به عنوان کارورز وابسته به شبکه (CBS) به دست آورد ولی او حس کرد کارکنان سوگیری‌هایی علیه حزب جمهوری‌‌خواه و دیدگاه‌های خصمانه‌ای نسبت به حزب محافظه‌کار دارند. در نتیجه استعفا داد و به عنوان پیشخدمت مشغول به کار شد.

در طول این مدت گرایش او به حزب جمهوری‌خواه بیشتر شد. آرزوی دولتی محدود با ارتشی قوی و ارزش قائل بودن برای مسئولیت‌های فردی، با گوشت و خون دانا آمیخته بود. بنابراین وقتی فهمید که سنای ایالت کلورادو کسی به عنوان معاون سخنگو استخدام می‌کند، با رئیس ستاد نمایندگان آمریکا به نام اسکات مکینیس (Scott McInnis) تماس گرفت تا توصیه‌نامه‌ای از او بگیرد. او کسی بود که چندین بار در مصاحبه‌های برنامه تلوزیونی دانا شرکت کرده بود.

در عوض اسکات به او شغلی در واشنگتون پیشنهاد داد. تنها مشکل این شغل، خسته‌کننده بودن آن بود؛ او باید به کسانی که وارد مقر حکومت ایالت متحده می‌شدند، خوش‌آمد می‌گفت و جواب تلفن‌ها را می‌داد. در نتیجه او به سرعت انگیزه‌اش را برای ادامه کار از دست داد. خوشبختانه شبکه‌سازی قوی او به کمک‌اش آمد:

وقتی به تماشای بازی هاکی رفته بود دوستی قدیمی به نام تیم روتن (Tim Rutten) را ملاقات کرد که در سنا مشغول به کار بود. او گفت که نماینده کلورادو به نام دن شفر (Dan Schaefer) به دنبال سخنگویی جدید می‌گردد و در نتیجه او سه هفته بعد در این شغل مشغول به کار شد.

اما با وجود کارهای ارزشمندی که در سن 25 سالگی انجام داد بود، موارد زیادی از زندگی دانا هنوز هم مجهول باقی مانده است.

مشاهده متن انگلیسی
 

After years of hard work Dana finally landed her dream job.

In August of 1997, Dana got on a plane to Washington, DC. She was 25 years old and oblivious to the fact that the British man sitting next to her would soon be her husband. Nor did she know that this man would give her unwavering support and help her become the presidential press secretary in 2007. His name was Peter, and here’s how it all happened:

In 2000, after Peter and Dana got married, an old friend of Dana’s called her from the Bush campaign. The team was looking for a spokesperson in California. At that time, however, Dana was living in the United Kingdom with her husband. Luckily, he convinced her that she wouldn’t be happy if she didn’t give Washington another go and in August of that year they moved back to America.

From there, Dana filled many positions: spokesperson for the Department of Justice, director of communications at the White House Council on Environmental Quality and, ultimately, her dream position – deputy press secretary. It made Dana the fastest Blackberry typist in the country but also meant working every waking minute.

By 2007, she was ready to leave the White House. Her heavy workload was putting a major strain on her and a strain on her marriage. But then she was offered a position she couldn’t refuse: press secretary to the Bush administration. She stayed on until the presidency ended in 2008, and then found another perfect job on the Fox News show, The Five.

How?

Well, when Obama took office, Dana was out of work. At this time the CEO of Fox News, Roger Ailes, invited her to lunch and told her about his idea for an hour-long discussion show focused on current affairs, representing people with different backgrounds.

This was The Five and Dana was a perfect fit. With her media experience and time in the White House, she complemented the show’s other members perfectly.

مشاهده ترجمه فارسی
 

بعد از سال‌ها سخت‌کوشی بالاخره دانا شغل رویاهایش را پیداکرد.

در آگوست 1997، دانا با هواپیما به واشنگتون دی‌سی رفت. او 25 سال داشت و به این مسئله که به زودی با مردی بریتانیایی که کنار او نشسته ازدواج خواهد کرد، بی‌توجه بود. اگرچه می‌دانست او حمایتش را از او برای رسیدن به مقام سخنگویی ریاست جمهوری دریغ نخواهد کرد. این مرد پیتر بود که این گونه به دانا کمک کرد:

در سال 2000، بعد از ازدواج پیتر و دانا، دوست قدیمی دانا از کمپین بوش به او زنگ زد. این تیم به دنبال سخنگویی در کالیفرنیا می‌گشت ولی دانا در آن زمان با همسرش در انگلستان زندگی می‌کرد. خوشبختانه همسرش او را متقاعد کرد که اگر به واشنگتون نرود خوشحال نخواهد بود در نتیجه آن‌ها در آگوست همان سال به آمریکا برگشتند.

دانا در آن‌جا موقعیت‌های شغلی مختلفی مثل سخنگوی وزارت دادگستری، مدیر ارتباطات شورای کیفیت محیط‌زیست کاخ سفید و سرانجام شغل رویاهایش یعنی معاون سخنگو را تجربه کرد. این شغل‌ها او را به سریع‌ترین تایپیست صفحه گوشی‌های بلک‌بری در کشور تبدیل کرد و به این معنا بود که او هر لحظه و بی‌وقفه در حال کار کردن است.

در سال 2007، او آماده بود که کاخ سفید را ترک‌ کند. میزان کار سنگین، او و زندگی زناشویی‌اش را زیر فشار زیادی قرار داده بود اما بعداً به او موقعیتی پیشنهاد داده شد که نتوانست آن را قبول نکند؛ این شغل، سخنگوی دولت بوش بود. او تا انتهای مدت ریاست جمهوری او در این موقعیت باقی ماند و سپس شغل خوب دیگری در شبکه فاکس نیوز در برنامه‌ای به اسم The Five پیدا کرد.

چگونه؟

وقتی اوباما به دفتر کاخ سفید آمد او شغلش را از دست داد. در این زمان بود که مدیر عامل فاکس نیوز راجر آیلز (Roger Ailes)، دانا را به صرف ناهار دعوت کرد و ایده‌اش را با او در میان گذاشت. او می‌خواست در قالب برنامه‌ای مناظره‌ی تلوزیونی و طولانی مدت، درباره اتفاقات روز با افراد دارای سوابق مختلف بحث شود.

دانا برای اجرا در این برنامه بسیار مناسب بود. با تجربه‌اش در زمینه رسانه و با در نظر گرفتن دورانی که در کاخ سفید کار می‌کرد، برنامه را به بهترین شکل اجرا کرد.

مشاهده متن انگلیسی
 

Success means cultivating good habits.

Congresswoman Susan Molinari, a long time friend of Dana’s, once gave her some solid career advice. In return, Molinari said, she wanted Dana to share the advice with others. Passing on information is just one of many rules of conduct that Dana thinks is essential to success. At the top of her list, however, are good manners – because Dana believes that politeness will restore America’s lost civility.

But how did the country lose its manners in the first place?

Well, over the last few decades, many people have grown dissatisfied with the government. This has resulted in a vitriolic political climate, one in which there’s little space for civil behavior. Not just that, but a general lack of manners is making it even harder to solve the nation’s problems.

Being polite shouldn’t just be a personal goal; it should be a goal for the nation. There are a couple of key ways to practice good manners and the first is sharing credit with others.

Dana learned this lesson from president Bush in August of 2008. The president had just received a call from the CIA, informing him that American hostages, held captive in Colombia by FARC guerillas, had just been rescued.

However, the mission wasn’t just an American victory. In fact, the Colombian Special Forces had been instrumental. Knowing that the Colombian president, Álvaro Uribe, had been taking heat for not doing enough to combat terrorism, Bush gave him credit for the rescue.

Another essential skill is knowing when to keep quiet and listen. This lesson was passed on to Dana by Bush’s vice president, Dick Cheney.

Here’s how:

In an interview, Cheney was once asked why he was often quiet in meetings. He said that staffers, worried that their opinions will come under fire, often say nothing, thus depriving the group of their valuable thoughts. So Cheney makes sure that everyone has had their say before he speaks up. That way, no one gets shut down, and all voices are heard.

مشاهده ترجمه فارسی
 

موفقیت یعنی کسب عادت‌های خوب

سوزان مولیناری، عضو کنگره آمریکا و از دوستان قدیمی دانا روزی توصیه‌های شغلی خوبی به او داد و در مقابل از او خواست این توصیه‌ها را به بقیه نیز بگوید. دانا باور دارد نشر اطلاعات تنها یکی هزاران قانون رفتاری است که برای رسیدن به موفقیت لازم است. اولویت او، خوب رفتار کردن است زیرا باور دارد رفتار مودبانه، ادب و نزاکت فراموش شده آمریکا را بازمی‌گرداند. 

اما در وحله اول باید پرسید که مردم کشور چگونه رفتار شایسته خود را از فراموش کرده‌اند؟

در چند دهه اخیر افراد زیادی از دولت ناراضی بودند. در نتیجه این نارضایتی‌ها، جو تند سیاسی را بر فضا حاکم بود و دیگر جایی برای بروز رفتار‌های مدنی باقی نمی‌گذاشت. علاوه بر این فقدان نزاکت عرصه را برای حل مشکلات ملی بسیار تنگ کرده بود.

با ادب بودن فقط به منظور رسیدن به اهداف شخصی نیست بلکه می‌تواند هدفی برای یک ملت باشد. دو راهکار کلیدی برای تمرین رفتار خوب وجود دارد که اولین آن اعتبار دادن به یکدیگر است.

دانا این درس را از رئیس جمهور بوش در آگوست سال 2008 آموخت. رئیس جمهور تماسی از سازمان سیا دریافت کرد. در این تماس به او گفته شد گروگان آمریکایی که توسط چریک‌های گروه FARC)) در کلومبیا به اسارت گرفته شده بود، هم اکنون نجات یافته است.

اگرچه این مأموریت، فقط یک پیروزی آمریکایی نبود. در حقیقت، نیروهای ویژه کلومبیا نقش موثری داشتند. بوش با این که می‌دانست رئیس جمهور کلمبیا الوارو اوربیه (Álvaro Uribe)، به خاطر انجام ندادن اقدامات کافی جهت مبارزه با تروریست باید مجازات شود، او را بخشید.

یکی دیگر از مهارت‌های ضروری این است که بدانی چه موقع ساکت و شنونده باشی. این درس را معاون رئیس جمهور دیک چنری (Dick Cheney) به دانا آموخت.

این اتفاق چگونه افتاد؟

در مصاحبه‌ای از چنری پرسیده شد که چرا اغلب در جلسه‌ها  ساکت است. او گفت کارمندان نگران هستند به نظراتشان حمله شود و در نتیجه او چیزی نمی‌گوید تا از نظرات ارزشمند این گروه محروم نشود. بنابراین چنری قبل از این که شروع به صحبت کند مطمئن می‌شد که همه اظهار نظر کرده‌اند. به این ترتیب کسی ساکت نمی‌ماند و همه صداها شنیده می‌شد.

مشاهده متن انگلیسی
 

Embrace risk, change and always work to improve yourself.

In life, it’s tempting to keep your nose glued to the trail. No need to seek change if change isn’t necessary! However, moving forward sometimes means literally moving, even if that seems like a frightening or impossible thing to do. That’s exactly what Dana learned over the course of her own journey: don’t be afraid to move!

Nonetheless, Americans are becoming more and more afraid of risk and a fear of moving is increasingly common. So don’t get trapped by your worry. Because changing locations can be the only way to advance your career – and if it doesn’t pan out, or you’re just plain homesick, you can always move back.

It’s also key to give your brain sufficient exercise. Dana came to this realization when Congressman Scott McInnis advised her to read the Review and Outlook sections of The Wall Street Journal every day. She’s done it ever since and, in her opinion, these expert editorials have helped her excel at both argumentation and writing.

Not just that, but it’s also exposed her to things she would otherwise never have known about!

And Dana’s last piece of advice?

Stay focused on what’s positive. In fact, Dana has always known that looking on the sunny side is essential to success. Therefore, it’s imperative to overcome the daily barrage of negative thoughts – the thoughts that say we’re not good enough.

For instance, when Dana took over as press secretary from Tony Snow, she admitted to him that she wasn’t sure how she was going to fill his shoes. He put a hand on her shoulder and said that she would do better than she imagined. This simple gesture boosted Dana’s confidence and allowed her to refocus on the positive.

مشاهده ترجمه فارسی
 

برای ارتقای خودت ریسک و تغییر را بپذیر و همیشه کار کن

 در زندگی اهدافی بسیار اغواگر وجود دارد. در جایی که نیاز به تغییر نیست به آن اصرار نکن اما حرکت به جلو گاهی به معنای حرکت قدم به قدم است حتی اگر انجام آن به نظر غیرممکن و ترسناک برسد. از تغییر نترس! این دقیقا چیزی بود که دانا خیلی وقت پیش در زندگی‌اش یادگرفته بود.

با این حال، ترس از ریسک و تغییر در آمریکایی‌ها به شدت روبه افزایش است. پس به دام استرس‌هایتان نیوفتید؛ زیرا گاهی تغییر مکان می‌تواند تنها راه ترفیع شغلی‌تان باشد اما اگر این کار موجب پیشرفتتان نشد و یا احساس دور از خانه بودن شما را آزار ‌داد، همیشه راه بازگشت به روی شما باز است.

همچنین این کار کلیدی برای ورزش مغز شما است. دانا زمانی به این موضوع پی برد که اسکات مکینیس (Scott McInnis) به او توصیه کرد بخش‌های خلاصه و نظریه مجله وال‌استریت را هر روز بخواند. او این کار را هر روز انجام داد و به نظرش مقاله‌نویسان خبره این مجله ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌توانستند در بهبود نوشتن و استدلال کردن به او کمک کنند.

علاوه بر این او دریافت این کار چیزهایی به او آموخت که در غیر این صورت هرگز نمی‌توانست آن‌ها را یادبگیرد!

و اما آخرین توصیه دانا؟

روی نکات مثبت تمرکز کن. در حقیقت دانا فهمیده بود نگاه به مکانی که به آن آفتاب می‌تابد برای موفقیت ضروری است. از این رو، لازم است که به رگبار روزانه افکار منفی که می‌گویند به اندازه کافی خوب نیستید، غلبه کنید.

برای مثال، وقتی دانا سمت سخنگو دولت را از تونی اسنو (Tony Snow) گرفت، او به تونی اعتراف کرد که مطمئن نیست چگونه باید جا پای او بگذارد. تونی دستش را روی شانه دانا گذاشت و گفت که او از آنچه فکرمی‌کند بهتر از پس این کار برمی‌آید. این حرکت ساده اعتماد به نفس دانا را افزایش داد و باعث شد بیشتر بتواند مثبت‌اندیش باشد.

مشاهده متن انگلیسی